خرید بک لینک

می روم، تا قهوه ای سفارش دهم تنها با دو دست خالی ک ب دور فنجانم حلقه زده اند می سوزد، اما تحمل میکنم ؛ سرم را بالا میگیرم منتظرم، منتظر بارانی ک ببارد و من بهت زده از پشت شیشه صامت شوم می بندم، چشمانم را ! تا تلخی این ارامش ؛مغزم را پر از خواستن کند .خواستن کسی ک از من خالی باشد تا جایی برای خودخواهی کردنم، داشته باشد می روم، دور می شوم ، دور می شوم از هم همه های بی احساس از خیابانی ک پر از نور های کم است و پر از ترس! می زنم ، لبخندی را ، چرا ک با حامی ام

برچسب: نویسنده: یگانه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:28

دور بودی از من تو,از من دور بودی کنج تر از همه ی دنیا گنگ تر از همه ی فکر ها توی اکواریم ذهنت خواستن رودخانه ی قلبت بی قرار و اشفته حرف های نانوشته یه جای خالی و تلخ بی درد و حسود از این همه سهم یکباره... شگفت زده از نگاهت تو شیشه خاکستری شناختت بین انگشتانم خالی بود قفل شدن در کنار تو آنی بود دل را ب هوس نفروختی و ماندی مرا ب خود بازگرداندی و فهماندی این عاشقانه گنجایش بیشتری دارد شاعرانه بودن حریم با معرفت تری داری مرا با خود بردی و دل را بردی سپردی مرا

برچسب: نویسنده: یگانه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:28

صفحه بندی